صدای قلب و ذهن من
حق تعالی، چون اصنافِ موجودات میآفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ، وسایطِ گوناگون برکارکرد. در هر مقام ومنزل، کارکنانِِ مختلف فراداشت. چون نوبت به خلقِِ آدم رسید، فرمود: «خانهی آب و گِلِ آدم، من میسازم...» میانِ عاشق و معشوق، کس درنگنجد. بارِ نازِ معشوقیِ معشوق، عاشق تواند کشید و بار نازِ عاشقیِ عاشق هم، معشوق... خواستِ معشوق، عاشق را پیش از خواستِ عاشق بود معشوق را... اوّل شرفی که خاکِ آدم را بود، این بود که به چندین رسول به حضرتش میخواندند و او نمیآمد و نازمیکرد و میگفت: ما را سَرِ این حدیث، نیست... ما به مقامِ خاکی راضی بودیم و اول، استغفار میخواستیم. گلیم گوشهی ادبارِ بُعد، در دوشِِ سلامت کشیده و در کنجِ فراغت، پای همّت در دامنِ تسلیم آورده و دانسته که قربتِ ملوک را اگر چه فوایدِ بسیار است، اما آفات، بیشمار است.... ما را به عنایتِ بیعلّت، از کنجِ اِدبارِ خُمول، بیرون آورد، بیاختیارِ ما و خلعتِ اضافتِ «من روحی» بر سرِ وجودِ ما انداخت و تاجِ «یُحبهم»، بر فرقِِ ما نهاد و جملهگیِ ملااعلی را پیشِ تختِ ما، سجود فرمود. اگر آنچه تمامیِ اسبابِ معشوقیِ ماست، برشمریم؛ که، تابِ آن شنودن دارد؟ و کونین و خافقین، چه گُنجِ بارگاهِ نازِ ما دارد؟! آری قاعده، چنین رفته است، هرکس که عشق را منکرتر بود، چون عاشق شود درعاشقی غالیتر گردد... جملهگیِ ملایکه را درآن حالت، انگشتِ تعجب، در دندانِ تحیّر، مانده که آیا این چه سرّ است که خاکِ ذلیل را از حضرتِ عزّت، به چندین اِعزاز میخوانند و خاک، در کمالِِ مذلّت و خواری، با حضرتِ عزّت و کبریایی، چندین ناز و تعزّز میکند و با اینهمه، حضرتِ غنا و استغنا، با کمالِِ غیرت، به ترکِ او نگفت و دیگری را به جای او نخواند و این سرّ را با دیگری در میان ننهاد! ** بخشهایی همراه با دخل و تصرّف از مرصاد العباد، اثرِ نجم الدین رازی، به تصحیحِ دکترمحمّد امین ریاحی، انشاراتِ علمی. *** بیخیالِ نویسنده و نگاه و دنیایش... سهمم از یک بعدازظهرِ اردیبهشتی، مرصاد العبادِ کتابخانهی کوچکم بود؛ دلبرانه واژهها را کنارِ هم چیده، دلم نیامد بفرما نزنم.
"مولا علی علیهالسلام: * صهّاک نامِ مادرِ عمر لعنةاللهعلیه است. به سرِّجامِ جم آنگه نظر توانی کرد قرنها گذشته است و من در این روزگارِ مستوری و مهجوری، در تیرهگیِ این غیبت، میخوانمت و لابهلای سطور و واژههای آتشگرفتهات که لابد با هر حرفش، جان دادهای و خون چکاندهای که اینگونه از من اشک میگیرد، به تو و به اندازهی خوشبختیات میاندیشم، به تو و به استواریِ همّتت، شجاعت و ارادهی راسخت، قلبِ مومن و باورِ محکمت، به تو و به چشمهایت، چشمهایت، چشمهایت... " سلیم بن قیس هلالی، خود، احادیثِ کتابش"اسرارِ آلِ محمّد" را خدمتِ امیرالمومنین و امام حسن و امام حسین علیهمالسلام عرضه میکرده است. بعد از او "ابان بن ابی عیّاش" ناقلِ کتاب سلیم، احادیث آن را در محضرِ امام زین العابدین و امام باقر علیهماالسلام مطرح کردهاست. پس از آن هم "حمّاد بن عیسی" ناقلِ چهارمِ کتاب، احادیثِ آن را خدمتِ امام صادق علیهالسلام عرضه کرده است. کلامِ امیرالمومنین در تاییدِ کتابِ سُلیمسلیم از امام سوال می کند که من از شما و از سلمان و ابوذر و مقداد، احادیثی شنیدهام ولی در دستِ مردم، احادیثی است که با گفتههای شما مخالف است؛ علتِ این مسئله چیست؟ کلام ِامام زین العابدین در تاییدِ کتابِ سلیم پس از آنکه سه روز کتابِ سلیم، به طورِ کامل نزدِ امام قرائت شد و امام به مطالبِ آن گوش فرادادند، فرمودند: سلیم راست گفته است. خدا او را رحمت کند، اینها احادیثِ ماست که نزدِ ما شناخته شده است. کلامِ امام صادق علیهالسلام در تاییدِ کتابِ سلیمهر کس از شیعیان و محبّینِ ما، کتابِ سلیم بن قیس هلالی نزد او نباشد، چیزی از امرِ ولایتِ ما نزدِ او نیست و از مسائلِ مربوط به ما چیزی نمیداند. آن کتاب، الفبای شیعه و سرّی از اسرارِ آل محمّد علیهم السلام است."** * بیتی، سرودهی حافظ. **اسرارِ آلِ محمّد، سلیم بن قیس هلالی،ترجمهی اسماعيل انصاری زنجانی، نشر الهادي، قم، ۱۳۷۵ خیال بَرِشان داشته که...
کتاب و موسیقی و فیلم برایم، حکمِ یک خوردنی را دارد، انگار کن یک سیب؛ اوّل باید در دست بگیرم و خوب نگاهشکنم؛ مبادا کرمو باشد، کثیف باشد، زشت باشد. با آن حسِّ بساوایی وحشتناکم، حدود و ثغورش، بافتش، جنسش را لمس کنم. با حسِّ بویاییِ وحشتناکترم، ببویمش، عطرش را استشمامکنم و اگر چشمم را گرفت، آهسته در دهان بگذارم و مزمزهاش کنم. به این مرحله که رسید، یعنی معارفه و مغازله انجام شده و حالا با من و دنیای درونِ من، محرم است؛ میتوانم آن را بِجَوَم، بچشم و با لذّت، بخورم...
البته میدانی، بعضیها فقط لذّتِ خوردن را به تو هدیه میدهند، لذّتِ چشیدنِ مزه و طعمِ جدید، دیدنِ رنگِ جدید، درکِ احساسِ جدید، ذوقِ کشفِ جدید... اما برخی آنقدر با تو در میآمیزند، در تو حل و هضممیشوند، با تو یکی میشوند که به قولِ مولوی «نانی»ست که «جان» میشود و به قولِ حافظ، همان شرابِ تلخ و رطلِ گرانیست که در ایّامِ غمناکی، پناه و پناهگاهست...
خیلی وقت بود یک داستان، این قدر مزه نداده بود، واژههایش این قدر محرم نبودند، با آدمهایش، اینقدر خوش نبودم...
یک صفحه به آغازِ داستان، نوشتهشدهاست:
( آنچه در این کتاب از اطعمه و اشربه و امکنه و ازمنه آمدهاست، همه زائیدهی ذهنِ نویسنده است...از آقاتختی تا قیدار، هیچکدام از بطنِ عالمِ واقع زائیده نشدهاند و نخواهندشد!)*
زیرش، ریز و مورچهوار نوشتهام:
لاجرعه و یکنفس، آنچه در این کتاب، از اطعمه و اشربه و امکنه و ازمنه آمده است را خواندم، با ولع خوردم، نوشیدم... از آقاتختی تا قیدارت را باور کردم، همراهشان خندیدم، گریهکردم.... و البته فکرمیکنم که هم زائیده شدهاند و هم میشوند...
همانطور که خودت سفارشکردی، اگر روزیروزگاری، قیدارِگمنامی دیدم، تمامقد از جا بلندمیشوم و دست به سینه، میگذارم تا در افق دور شود...
جناب، چهخوب که نوشتن را دریغ نمیکنید!
* قیدار، رضا امیرخانی، افق، تهران، ۱۳۹۱.
** میخواستم بخشهایی را که علامتزدهام، اینجا بنویسم اما دلم نیامد داستان را لو بدهم و تکهتکهاش کنم.
و البته نمیدانی راقم، چه اندازه شکیبایی کرده و تاب آورده تا عنانِ واژهها از کَفَش نرود؛ مبادا عیشت منغّص شود...
ناگهانتر از لحظه و
بیدعوت،
باران میگیرد،
میرود؛
چون خانهی طوفانزده
ویران شدهای در خود!
قرنهاست در پیات دویده ایم؛
کجا پنهان شدهای که
رسیدن
از قاموسمان محو شده است؟!
خاک، سوگند برداد به عزّت و ذوالجلالیِ حق، مرا مَبَر که من، طاقتِ قُرب ندارم و تابِ آن نیارم...
جبرئیل بازگشت وعرضکرد: خداوندا تو داناتری، خاک تندرنمیدهد.
میکائیل را فرمود و پس از آن اسرافیل و خاک همچنان، سوگند برداد.
حقتعالی، عزرائیل را خطاب کرد: تو برو، اگر به طوع و رغبت نیامد، به اکراه و اجبار برگیر و بیار...
معذورید، که شما را سروکار، با عشق نبوده است؛ شما خشکزاهدانِ صومعه نشینِ حظایرِ قدسید، از گرمروانِ خراباتِ عشق، چه خبر دارید؟ سلامتیان را از ذوقِ حلاوتِ ملامتیان، چه چاشنی؟»**
قرعهی کار به نامِ منِ دیوانه زدند «حافظ»
برای پرواز است؛
آسمانم باش!
ای پسرِ صهّاک،* قسم به آنکه محمّد را به پیامبری مبعوث نمود، اگر نبود مقدّرِخداوند و عهدی که پیامبر با من نموده است؛ میدانستی که تو نمیتوانی به خانهی من داخل شوی." **
** اسرارِ آلِ محمّد، سلیمبنقیسهلالی، ترجمهی اسماعیلانصاریزنجانی، ص۲۲۷.
که خاکِ میکده کُحلِ بصر توانی کرد*
قرنها گذشته است و میخوانمت و میدانم که چه اندازه برای تمامِ حق، برای تمامِ خوبی، دلت لرزیده، تنت زخم برداشته و تا کجا، سپر ِتازیانهی قساوت، رذالت و حماقت بودهای. به احترامت و به رسمِ سپاس، تمامقد میایستم و به تو و به اندازهی خوشبختیات میاندیشم!
حضرت در جوابِ سلیم، مطالبِ مفصلی میفرمایند که خلاصهاش چنین است:
آنچه در دستِ مردم است، مخلوطی از حق و باطل و صدق و کذب است. مردم بر پیامبر، دروغ می بندند و به این وسیله به امامانِ ضلالت، تقرّب میجویند و بدینگونه احادیثشان با احادیثِ خاندانِ رسالت، منطبق نمیشود. در مقابل، آنچه از دستِ ما به تو رسیده، حقایقِ دین است و باطلی بدان مخلوط نیست.
به عاشقانهها و مادرانههای آخرین
و انگشت بر دهانم که چگونه
آسمان و این زمین
بعد از تو...
خندههای تو را
بر لب زدهاند!
به گمانم، اولدومِ راهنمایی بود که کلاس میرفتم. صدای خانم کاطمی، هنوز در گوشم هست که میگفت: «استعدادش را داری دختر، پیاش را بگیر» و من گوش نکردم. کدام کاری را تا آخرش رفتم که خوشنویسی، دوّمیاش باشد؟!
شاید هم به قولِ سلطانعلی مشهدی، صفای دل میخواست که من نداشتم:
داند آن کس که آشنای دل است که صفای خط، از صفای دل است
صدای کشیده شدنِ قلم، بر تنِ سفیدِ کاغذ، سکوت و خاموشیِ خانه را بر هم میزند. عطرِ کاغذِ کلاسه و مرکّب، در اتاق میپیچد. آفتاب، آهسته و پاورچین، از لای پنجره میخزد روی کاغذ و سردی انگشتانم رادر آغوش میکشد. چشمهایم را میبندم و به آن نیمهی مهربانت، به آن آرامشِ پنهانت، به آن حرفهای از سرِ مهری که گفتی و آنهایی که نگفتی، فکر میکنم...
| Design By : Night Melody |

