تبليغاتX
نیلوفرانه < <>

نیلوفرانه

صدای قلب و ذهن من

         خیلی وقت بود که یک کتاب، این قدر مزه نداده بود. اصلا خیلی وقت بود داستان، نخورده‎بودم! خوب که فکرمی‌کنم می‌بینم تعدادِ داستان‌هایی که در عمرم، کامل و تا انتها خوانده‌ام چندان نیست «حوزه‎ی علاقه‎مندی‌ام در ادبیات، داستان نیست و سخت با تخیّلِ داستان‎گونه همراه می‌شوم» اما قبل‌تر‌ها هم نوشته بودم که به طورِ کلّی، در خواندنِ کتاب و شنیدنِ موسیقی و دیدنِ فیلم، بی‌حوصله و بی‌رحمم و کمترشده که از ابتدا تا انتها واژه به واژه، موتیف به موتیف و پلان به پلان خوانده، شنیده و دیده‎باشم.  
        کتاب و موسیقی و فیلم برایم، حکمِ یک خوردنی را دارد، انگار کن یک سیب؛ اوّل باید در دست بگیرم و خوب نگاهش‎کنم؛ مبادا کرمو باشد، کثیف باشد، زشت باشد. با آن حسِّ بساوایی وحشتناکم، حدود و ثغورش، بافتش، جنسش را لمس کنم. با حسِّ بویاییِ وحشتناک‎ترم، ببویمش، عطرش را استشمام‎کنم و اگر چشمم را گرفت، آهسته در دهان بگذارم و مزمزه‌اش کنم. به این مرحله که رسید، یعنی معارفه و مغازله انجام شده و حالا با من و دنیای درونِ من، محرم است؛ می‌توانم آن را بِجَوَم، بچشم و با لذّت، بخورم...

        البته می‌دانی، بعضی‌ها فقط لذّتِ خوردن را به تو هدیه می‌دهند، لذّتِ چشیدنِ مزه و طعمِ جدید، دیدنِ رنگِ جدید، درکِ احساسِ جدید، ذوقِ کشفِ جدید... اما برخی آن‎قدر با تو در می‌آمیزند، در تو حل و هضم‎‎می‌شوند، با تو یکی می‌شوند که به قولِ مولوی «نانی»ست که «جان» می‌شود و به قولِ حافظ، همان شرابِ تلخ و رطلِ گرانی‎ست که در ایّامِ غم‎ناکی، پناه و پناه‎گاه‎ست...
        خیلی وقت بود یک داستان، این قدر مزه نداده بود، واژه‎هایش این قدر محرم نبودند، با آدم‎هایش، این‎قدر خوش نبودم...

         یک صفحه به آغازِ داستان، نوشته‎شده‎است:

( آن‎چه در این کتاب از اطعمه و اشربه و امکنه و ازمنه آمده‎است، همه زائیده‎ی ذهنِ نویسنده است...از آقاتختی تا قیدار، هیچ‎کدام از بطنِ عالمِ واقع زائیده نشده‌اند و نخواهندشد!)*

زیرش، ریز و مورچه‎وار نوشته‌ام:

         لاجرعه و یک‎نفس، آن‎چه در این کتاب، از اطعمه و اشربه و امکنه و ازمنه آمده است را خواندم، با ولع خوردم، نوشیدم... از آقاتختی تا قیدارت را باور کردم، همراه‌شان خندیدم، گریه‎کردم.... و البته فکرمی‎کنم که هم زائیده شده‌اند و هم می‌شوند...
         همان‎طور که خودت سفارش‎کردی، اگر روزی‎روزگاری، قیدارِگم‎نامی دیدم، تمام‎قد از جا بلندمی‎شوم و دست به سینه، می‎گذارم تا در افق دور شود...

                                           جناب، چه‎خوب که نوشتن را دریغ نمی‌کنید!




*   
قیدار، رضا امیرخانی، افق، تهران، ۱۳۹۱.
** می‎خواستم بخش‎هایی را که علامت‎زده‎ام، این‎جا بنویسم اما دلم نیامد داستان را لو بدهم و تکه‎تکه‎اش کنم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

نمی‌‎دانی گاهی، تورقِ ساده‎ی تقویم، می‌‎تواند تا ناکجای غم پرتابت کند، چه اندازه حسرت‎بار است که همیشه یا خیلی زود رسیده‎ای و یا خیلی دیر!
و البته نمی‌دانی راقم، چه اندازه شکیبایی کرده و تاب آورده تا عنانِ واژه‌ها از کَفَش نرود؛ مبادا عیشت منغّص شود...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

می‌آید
ناگهان‎‌تر از لحظه و
 بی‎دعوت،
باران می‌گیرد،
                  می‌رود؛

چون خانه‎ی طوفان‎زده
              ویران شده‌ای در خود!

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

میانِ این همه حرف و هجا و واژه،
قرن‎هاست در پی‎ات دویده ایم؛
کجا پنهان شده‌ای که
                            رسیدن
از قاموس‎مان محو شده است؟!

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

« پادشاهانِِ صورتی، چون عمارتی فرمایند، خدمتگاران برکارکنند؛ ننگ دارند که به خودیِِ خود، دست درگِل نهند، به دیگران بازگذارند ولکن چون کار، بدان خانه رسد که در آن گنجی خواهند نهاد، جمله‎ی خَدَم و حَشَم را دور کنند و به خودیِِ خود، دست در گل نهند....

حق تعالی، چون اصنافِ موجودات می‌‎آفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ، وسایطِ گوناگون برکارکرد. در هر مقام ومنزل، کارکنانِِ مختلف فراداشت. چون نوبت به خلقِِ آدم رسید، فرمود: «خانه‎ی آب و گِلِ آدم، من می‌‎سازم...»

میانِ عاشق و معشوق، کس درنگنجد. بارِ نازِ معشوقیِ معشوق، عاشق تواند کشید و بار نازِ عاشقیِ عاشق هم، معشوق... خواستِ معشوق، عاشق را پیش از خواستِ عاشق بود معشوق را...

پس جبرئیل را بفرمود که مشتی خاک بردار و بیار...
خاک، سوگند برداد به عزّت و ذوالجلالیِ حق، مرا مَبَر که من، طاقتِ قُرب ندارم و تابِ آن نیارم...
جبرئیل بازگشت وعرض‎کرد: خداوندا تو داناتری، خاک تن‎درنمی‌دهد.
میکائیل را فرمود و پس از آن اسرافیل و خاک هم‎چنان، سوگند برداد.
حق‎تعالی، عزرائیل را خطاب کرد: تو برو، اگر به طوع و رغبت نیامد، به اکراه و اجبار برگیر و بیار...

اوّل شرفی که خاکِ آدم را بود، این بود که به چندین رسول به حضرتش می‌خواندند و او نمی‌آمد و نازمی‎کرد و می‌گفت: ما را سَرِ این حدیث، نیست...

ما به مقامِ خاکی راضی بودیم و اول، استغفار می‌خواستیم. گلیم گوشه‎ی ادبارِ بُعد، در دوشِِ سلامت کشیده و در کنجِ فراغت، پای همّت در دامنِ تسلیم آورده و دانسته که قربتِ ملوک را اگر چه فوایدِ بسیار است، اما آفات، بی‌شمار است.... ما را به عنایتِ بی‌علّت، از کنجِ اِدبارِ خُمول، بیرون آورد، بی‎اختیارِ ما و خلعتِ اضافتِ «من روحی» بر سرِ وجودِ ما انداخت و تاجِ «یُحبهم»، بر فرقِِ ما نهاد و جمله‎گیِ ملااعلی را پیشِ تختِ ما، سجود فرمود. اگر آن‎چه تمامیِ اسبابِ معشوقیِ ماست، برشمریم؛ که، تابِ آن شنودن دارد؟ و کونین و خافقین، چه گُنجِ بارگاهِ نازِ ما دارد؟!

آری قاعده، چنین رفته است، هرکس که عشق را منکر‌تر بود، چون عاشق شود درعاشقی غالی‎‌تر گردد...

 جمله‎گیِ ملایکه را درآن حالت، انگشتِ تعجب، در دندانِ تحیّر، مانده که آیا این چه سرّ است که خاکِ ذلیل را از حضرتِ عزّت، به چندین اِعزاز می‌خوانند و خاک، در کمالِِ مذلّت و خواری، با حضرتِ عزّت و کبریایی، چندین ناز و تعزّز می‌کند و با این‎همه، حضرتِ غنا و استغنا، با کمالِِ غیرت، به ترکِ او نگفت و دیگری را به جای او نخواند و این سرّ را با دیگری در میان ننهاد!

الطافِ الوهیت و حکمتِ ربوبیت به سرِّ ملایکه فرو می‌گفت: شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک، از ازل تا ابد، چه کار‌ها در پیش است؟
معذورید، که شما را سروکار، با عشق نبوده است؛ شما خشک‎زاهدانِ صومعه نشینِ حظایرِ قدسید، از گرم‎روانِ خراباتِ عشق، چه خبر دارید؟ سلامتیان را از ذوقِ حلاوتِ ملامتیان، چه چاشنی؟»**


*  آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
                       قرعه‎ی کار به نامِ منِ دیوانه زدند «حافظ»

**  بخش‎هایی همراه با دخل و تصرّف از مرصاد العباد، اثرِ نجم الدین رازی، به تصحیحِ دکترمحمّد امین ریاحی، انشاراتِ علمی.

*** بی‎خیالِ نویسنده و نگاه و دنیایش... سهم‎م از یک بعدازظهرِ اردیبهشتی، مرصاد العبادِ کتابخانه‎ی کوچکم بود؛ دلبرانه واژه‎ها را کنارِ هم چیده، دلم نیامد بفرما نزنم.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

در من، شوقِ هزار پرنده
برای پرواز است؛
                        آسمان‎م باش!
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

"مولا علی علیه‎السلام:‌
ای پسرِ صهّاک،* قسم به آن‎که محمّد را به پیامبری مبعوث نمود، اگر نبود مقدّرِخداوند و عهدی که پیامبر با من نموده است؛ می‌دانستی که تو نمی‌توانی به خانه‎‏ی من داخل شوی." **

 *   صهّاک نامِ مادرِ عمر لعنةالله‎علیه است.
** اسرارِ آلِ محمّد، سلیم‎بن‎قیس‎هلالی، ترجمه‎ی اسماعیل‎انصاری‎زنجانی، ص۲۲۷.

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

     به سرِّجامِ جم آن‎گه نظر توانی کرد
                                 که خاکِ می‌کده کُحلِ بصر توانی کرد*

        قرن‎ها گذشته است و من در این روزگارِ مستوری و مهجوری، در تیره‎گیِ این غیبت، می‎خوانمت و لابه‎لای سطور و واژه‎های آتش‎گرفته‎ات که لابد با هر حرفش، جان ‎داده‎ای و خون چکانده‎ای که این‎گونه از من اشک می‎گیرد، به تو و به اندازه‎ی خوشبختی‎ات می‎اندیشم، به تو و به استواریِ همّتت، شجاعت و اراده‎ی راسخت، قلبِ مومن و باورِ محکمت، به تو و به چشم‎هایت، چشم‎هایت، چشم‎هایت...
       قرن‎ها گذشته است و می‎خوانمت و می‎دانم که چه اندازه برای تمامِ حق، برای تمامِ خوبی، دلت لرزیده، تنت زخم برداشته و تا کجا، سپر ِتازیانه‎ی قساوت، رذالت و حماقت بوده‎ای. به احترامت و به رسمِ سپاس، تمام‎قد می‎ایستم و به تو و به اندازه‎ی خوشبختی‎ات می‎اندیشم!

 

 

        " سلیم بن قیس هلالی، خود، احادیثِ کتابش"اسرارِ آلِ محمّد" را خدمتِ امیرالمومنین و امام حسن و امام حسین علیهم‎السلام عرضه می‎کرده است. بعد از او "ابان بن ابی عیّاش" ناقلِ کتاب سلیم، احادیث آن را در محضرِ امام زین العابدین و امام باقر علیهما‎السلام مطرح کرده‎است. پس از آن هم "حمّاد بن عیسی" ناقلِ چهارمِ کتاب، احادیثِ آن را خدمتِ امام صادق علیه‎السلام عرضه کرده است.

کلامِ امیرالمومنین در تاییدِ کتابِ سُلیمسلیم از امام سوال می کند که من از شما  و از سلمان و ابوذر و مقداد، احادیثی شنیده‎ام ولی در دستِ مردم، احادیثی است که با گفته‎های شما مخالف است؛ علتِ این مسئله چیست؟
حضرت در جوابِ سلیم، مطالبِ مفصلی می‎فرمایند که خلاصه‎اش چنین است:
آن‎چه در دستِ مردم است، مخلوطی از حق و باطل و صدق و کذب است. مردم بر پیامبر، دروغ می بندند و به این وسیله به امامانِ ضلالت، تقرّب می‎جویند و بدین‎گونه احادیثشان با احادیثِ خاندانِ رسالت، منطبق نمی‎شود. در مقابل، آن‎چه از دستِ ما به تو رسیده، حقایقِ دین است و باطلی بدان مخلوط نیست.

کلام ِامام زین العابدین در تاییدِ کتابِ سلیم پس از آن‎که سه روز کتابِ سلیم، به طورِ کامل نزدِ امام قرائت شد و امام به مطالبِ آن گوش فرادادند، فرمودند: سلیم راست گفته است. خدا او را رحمت کند، این‎ها احادیثِ ماست که نزدِ ما شناخته شده است.

کلامِ امام صادق علیه‎السلام در تاییدِ کتابِ سلیمهر کس از شیعیان و محبّینِ ما، کتابِ سلیم بن قیس هلالی نزد او نباشد، چیزی از امرِ ولایتِ ما نزدِ او نیست و از مسائلِ مربوط به ما چیزی نمی‎داند. آن کتاب، الفبای شیعه و سرّی از  اسرارِ آل محمّد علیهم السلام است."**

* بیتی، سروده‎ی حافظ.

**اسرارِ آلِ محمّد، سلیم بن قیس هلالی،ترجمه‎ی اسماعيل انصاری زنجانی، نشر الهادي، قم، ۱۳۷۵

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

و من فکر می‌کنم به این روزهای واپسین،
به عاشقانه‌ها و مادرانه‌های آخرین
و انگشت بر دهانم که چگونه
آسمان و این زمین
                                بعد از تو...
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

   این دار و درخت

           خیال بَرِشان داشته که...
   خنده‎های تو را
           بر لب زده‎اند!


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

       نشسته‌ام روی زمین و اطرافم، پر است از کاغذهای در اندازه‌ و شکلِ مختلف، قلم‌نی‎های خیزران و دزفولی، مداد، دوات، لیقه، آن قلمدانِ اصفهانم که هدیه گرفته بودم، مرکّبِ مشکی و قهوه‌ای و قلم‎تراش و... البته همه فرسوده و قدیمی‎اند؛ مالِ سال‌ها قبل. امروز دوباره، هوسِ خوش‎نویسی کردم و همه را از بالای کمد، بیرون کشیدم. خب دلم، صدای کشیدنِ قلم، روی کاغذ و انگشتانِ رنگی و بوی جوهر خواست.
      به گمانم، اول‎دومِ راهنمایی بود که کلاس می‌رفتم. صدای خانم کاطمی، هنوز در گوشم هست که می‌گفت: «استعدادش را داری دختر، پی‎اش را بگیر» و من گوش نکردم. کدام کاری را تا آخرش رفتم که خوش‎نویسی، دوّمی‌اش باشد؟!
شاید هم به قولِ سلطان‎علی مشهدی، صفای دل می‌خواست که من نداشتم:
داند آن کس که آشنای دل است          که صفای خط، از صفای دل است
      صدای کشیده شدنِ قلم، بر تنِ سفیدِ کاغذ، سکوت و خاموشیِ خانه را بر هم می‌زند. عطرِ کاغذِ کلاسه و مرکّب، در اتاق می‌‎پیچد. آفتاب، آهسته و پاورچین، از لای پنجره می‌خزد روی کاغذ و سردی انگشتانم رادر آغوش می‌کشد. چشم‌هایم را می‌بندم و به آن نیمه‎ی مهربانت، به آن آرامشِ پنهانت، به آن حرف‌های از سرِ مهری که گفتی و آن‌هایی که نگفتی، فکر می‌کنم...
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

>
Design By : Night Melody